858

از یک ساعت پیش نشسته ام روی تخت و دارم عین الاغ عر میزنم و گریه میکنم اینقدر که چشم و صورت و لبهایم مثل بادکنک باد کرده..... چطور بگویم ... داستانش مفصل است ... راستش حال و روزم را خودم خراب میکنم... دوستی دارم  به اسم "رکسانا" که سابقه آشناییمان به قبل از متولد شدنم بر میگردد درواقع پدرهایمان از 7-8 سالگی باهم دوست بودند و این دوستی تا الان ادامه داشته.... حوصله کش دار کردن قضیه را ندارم فقط خلاصه وار میگویم... 8 سال پیش این خانم "رکسانا" که رفیق من باشد عاشق هم کلاسی یک لا قبای دانشگاهش شد اینقدر که علیرغم تفاوتهای بی نهایتی که باهم داشتند هر دو پایش را کرد توی یک کفش و مقابل مادر و پدر و همه فامیل ایستاد و با همکلاسی اش ازدواج کرد هنوز یک سال نگذشته بود خبر رسید که "رکسانا" جان حامله ست.... بچه که بدنیا آمد قرار شد رکسانا توی خانه بنشیند و وظیفه مادری اش را انجام دهد تا همسر بهتر از جانش درسش را ادامه دهد و با پول پدر رکسانا فوق لیسانس و دکترا بخواند بعد بچه که بزرگتر شد جبران زحمات کند یعنی شرایط را جوری فراهم کند که رکسانا بتواند درسش را ادامه دهد.... تا اینجای داستان را داشته باشید چون لازم است که یک کم وارد حاشیه شوم.... جالب است بدانید حتی پول توجیبی این زن و شوهر را پدر رکسانا تامین میکرد... خانه... ماشین... مخارج دانشگاه... و خلاصه هر تومنی که داخل آن خانه خرج میشد از صدقه سر پدر رکسانا بود.... فکر میکنم بچه شان حدودا سه ساله شد که مشکلاتشان شروع شد.... چرا؟.... چون داماد گرامی  درسش را تمام کرده بود و از آنجایی که خیلی خیلی زبل بود کسب و کاری راه انداخته بود و مستقل شده بود و زده بود زیر همه وعده و وعیدها و الان وقتش بود چهره واقعی اش را نشان بدهد....  جانم برایتان بگوید که اینقدر عرصه را بر رکسانا تنگ کرد که دختر بیچاره بچه را برداشت و آمد خانه پدرش... طبیعی ست که توی چنین شرایطی همه امکاناتی که از طرف پدر رکسانا در اختیار داماد نالایقش قرار گرفته بود تعطیل میشد ... همین مسئله هم به اختلافاتشان دامن زد و اینقدر اوضاع وخیم شد که بالاخره زمانی که بچه شان 5 ساله شد از هم جدا شدند....

حدودا 20 روز قبل رکسانا را دعوت کردم که بیاید باهم گپی بزنیم... پسرش را هم با خودش آورده بود که با عشق مامان بازی کنند.... از اوضاع و احوالش راضی بود میگفت توی این 2 سالی که از جداییشان میگذرد حتی یکبار همسر سابقش برای دیدن بچه نیامده... ظاهرا مردک ازدواج کرده بود و سرش به زندگی اش گرم بود البته رکسانا ازین وضعیت خوشحال بود... میگفت تازه دارم نفس میکشم....

وقتی که رفتند متوجه شدم که پسرک اسباب بازیهایش را جا گذاشته با رکسانا تماس گرفتم قرار شد یک هفته بعد که همدیگر را میبینیم وسائل پسرک را برایش ببرم... روزی که باهم قرار داشتیم بارها و بارها تلفنش را گرفتم اما نشد که پیدایش کنم ناچارا اس ام اس دادم که : امروز قرار بود فلان جا همدیگر را ببینیم ضمنا باسباب بازیهای پسرک هم دست من است.... چند دقیقه بعد اس ام اس داد : "عزیزم شرمندم که جواب نمیدم  حالم خوش نیست اسباب بازیها رو دیگه نمیخوام بابای نامردش بی خبر از من رفته در مدرسه و بچه رو با خودش برده  فلان شهر آخه امسال 7 سالش تموم میشد!!!!!!"  اس ام اس زدم : "تورو خدا گوشی رو جواب بده بذار باهات حرف بزنم یه کم آروم بشی"  و دوباره تماس گرفتم.... اما جواب نداد.... چند لحظه بعد اس ام اس داد : " سارا لباسای بچم اینجاست ... بچم سرماخورده بود داروهاش اینجاست... اسباب بازیاش.... و از همه مهمتر مادرش.... "  فکرش را بکنید وقتی اس ام اسش را خواندم چه حالی شدم !

داشتم سکته میکردم  انگار برای خودم اتفاق افتاده بود عین آدمهای مجنون دور خودم میچرخیدم باورم نمیشد چطور چنین بلایی سر رکسانای بیچاره آورده بود! هزار بار با صدای بلند گفتم " انشالا خدا ازت نگذره... بمیری " !

از آن روز به بعد تفریبا هر روز حالش را میپرسم ...  و هر روز دیوانه میشوم و اعصابم حسابی بهم میریزد.... همین یکی دو ساعت قبل هم باهم صحبت کردیم ... ظاهرا مردک ملعون اجازه داده که 24 ساعت بچه را ببیند میگفت : " لحظه خداحافظی که رسید انگار میخواستن بچه رو ببرن پای چوبه دار... التماس میکرد که مامان جون  قول میدم بچه خوبی بشم تورو خدا نذار منو ببره....

 

/ 7 نظر / 15 بازدید
امیلی

اوه منم گریه م گرفت سارا جان.ما هم داشتیم مشابه این دوستت رو در فامیل.که پسره دانشجو پزشکی بوده و آس و پاس.پدر دختر زیر پرو بالشون رو میگیره و پسر به لطف پدر خانومش تخصص قبول میشه.بعد از اون دختره 2 بار وقتی رسیده خونه توی کمد خونشون یه زن دیگه دیده!! آخرشم طلاق گرفتن و پدر دختر از غصه فوت کرد[ناراحت] امیدوارم دوستت بتونه بچشو پس بگیره

فارغ

زبانم بند می آید وقتی می بینم واژه ی "مرد" روی دوش بعضی ها اینقدر سنگینی می کند. دوست زبل من؛ تراز و معیار جدیدی برای بی چشم و رو بودن، هنر نیست! خدا شاید از هر خطایی بگذرد اما از شکستن دل یک مادر، هرگز نگران فرداهایت هستم... نگران نباش سارای خوبی ها بر می گردد. مطمئنم

بریده

شاید یه روزی ایمیلم رو بهت دادم. دلم برای یه دوست که منو نشناسه و بتونم حرفای دلمو براش بگم خیلی تنگ شده. برام دعا کن. دقیقا همسن توام. با مدرک فوق مثل تو. اما شانس زندگی من خوب نشد. بختم بهم نخندید. از همه چیز خسته ام. از عشق بی مهابایی که دادم و در مقابل هر روز بیشتر شکستم خسته ام. اما هنوز هم دوستش دارم. میدونم اگه بهش برگردم زندگی هیچوقت به روم نخواهد خندید. نمی تونم هم به نداشتنش فکر کنم. رفتن یا ماندن تا آخر عمر برام همراه با عذابه. دیگه کم آوردم. اعتراف می کنم.

علي

اه دلم گرفت...به خدا گاها كمي وجود و جنم تو حس بعضي ها نيست به خدا....زندگي با ارامش و روان پاك و راحت يعني كار سختيه خداييش....چرا دو نفر نميتونن راحت كنار هم زندگي كنن اونم بعد از به وجود اومدن علتي بزرگ براي زندگي به نام بچه....نميدونم تو اين مواقع چي بگم....ادم اين چيزا رو ميبينه و ميشنوه خدايي دلش ميلرزه اصلا ازدواج كنه.....

سوسن

سلام سارا جون/ خيلي وقت بود به وبلاگت سر نزده بودم/ اميدوارم مشكلات ركسانا حل بشه/

مورچه کوچولو

عجب پدری..آخه یکی نیست بگه تو که زندگی خودتو میکنی..این بچه هم وابسته ی مادرشِ..میبریش کجا[ناراحت]