854

از وقتی ازدواج کرده ام خیلی کم پیش آمده که برای مناسبتی برنامه بریزم و همه چی مطابق برنامه ریزی ام جلو برود... روحم خسته ست.... حوصله نق زدن و گله گذاری ندارم ولی خیلی شاکی هستم... زندگی اصلا مطابق میلم پیش نمیرود ... تمام لطفی که میکنم وظیفه تلقی میشود.. چند وقت پیش مشاورم میگفت : اشکال تو اینجاست که انتظار داری بابت محبتی که میکنی تشکر بشنوی ! این واقعا اشکال است؟ ؟ میگفت بی دریغ محبت کن و انتظار پاسخ نداشته باش ...  چطور میشود ؟ آخر انسانیم احتیاج داریم به همه آن چیزهایی که کمبودشان اذیتمان میکند... من احتیاج دارم که شوهرم  محبتم را درک کند.... تشکر لازم نیست حد اقلش جوری رفتار نکند که خودمم باورم شود وظیفه ام است ! از وقتی آمدیم مشهد گند زده ایم به تمام قوانین زندگیمان... سه روز پشت سر هم تعطیل بود دریغ ازینکه تا سر کوچه رفته باشیم.... مشکل من این نیست... مشکل اینجاست که تصور میکند حالا که مشهد هستیم و بقول خودش نزدیک خانواده ام هستم دیگر هیچ وظیفه ای در قبال من ندارد ... همیشه در جواب " حوصله ام سر رفته" شنیده ام : " خوب برو خونه مامانت یه سری بزن " !  وقتی اعتراض کرده ام جواب شنیده ام : " خوب آخه کجا بریم تو این شهر " !!... باورکنید در این مدت چند ماه کمتر پیش آمده که سه تایی رستوران برویم... حتی غذا را از بیرون سفارش میدهد... همه چیز را به خودم محول میکند ... بارها و بارها گفته : "حوصلت سر رفته؟ خوب پاشو برو بیرون یه دوری بزن این بچه هم یه هوایی میخوره "! وقتتو پر کن برو جیم برو استخر برو با دوستات بیرون "! دلم میگیرد وقتی میبینم حوصله ام را ندارد.... احساس میکنم دلش را زده ام.... نمیدانم چرا متوجه این مسئله نیست که من هم مثل هر زن دیگری دوست دارم لا اقل یک روز در هفته را با شوهرم بگذرانم....این خیلی خواسته زیادی است؟ دیروز باهم بحثمان شد سر همین مسئله اصلا خودش را مقصر نمیداند حتی ناراحت هم نمیشود برای اینکه حالم را بگیرد دست دخترک را گرفت و همینطور که زیر گوشش زمزمه میکرد که الان میبرمت خانه مامان بزرگ ! از خانه رفت بیرون ! .... بعله خیلی شیک دخترم را برداشت و برد خانه مادرش.... و حتی کوچکترین تره ای هم برای من خورد نکرد... حرف منطق هم که میشود منطقی ترین آدم روی کره زمین است و من هم یک موجود احساساتی هستم که کلا بجای مغز توی سرم عاطفه است و همیشه احساسی تصمیم میگیرم و هیچ بویی هم از عقل نبرده ام..... من نمیفهمم چطور میشود همین انسان سراپا منطق و درک و عقل و شعور ساعتها وقتش را با پسرخاله های مجردش توی همین شهر به قول خودش دلمرده که هیچ جایی برای تفریح ندارد! میگذراند ، آنوقت به من که میرسد....! دلم خیلی گرفته... زندگی مسخره ای داریم.... من متکلم وحده هستم اما گاهی حتی شنیده نمیشوم.... دکوراسیون خانه را .... وضعیت ظاهری خودم را....غذاهایی که میپزم را تغییر میدهم اما بازهم دیده نمیشوم.... کلا جذابیتمان را برای هم از دست داده ایم... حقیقتش او هم برای من عادی شده .... منکر این نمیشوم که قلبا دوستش دارم اما دیگر هیجانی برایم ندارد... البته خیلی هم برایش مهم نیست چون حتی تلاشی هم برای بهتر شدن وضع حاضر نمیکند... خودش را گول میزند با این استدلال که الان همه زندگیها دچار این وضعیت نکبت بار هستند... بارها و بارها در جوابش گفته ام : بقیه زندگیها اگر نابسامانند شاید درگیر هزار و یک مشکل ریز و درشت هستند ... اما من و تو یی که هیچ مشکلی نداریم چرا نباید زندگیمان با بقیه فرق کند؟ اما نمیفهمد.. حال میکند ازینکه همرنگ جماعت باشد... همه نانشا به خونشان تر است پس ما هم باید اعصابمان هیچوقت آرام نباشد.... من هم که از نظر او کلا مشکل دارم چون همیشه درگیر توهمات خودم هستم و همچنان در رویاهایم غوطه ورم....

/ 2 نظر / 27 بازدید
امیر

گاه دردمندِ دردی هستیم که سبب تبسم دیگران است بر حقارت درونمان و آتش است بر تنوره ی جانمان که چرا نمی فهمند دردمان را. این که مخاطبمان در نگاه خود و دیگران نماد منطق است و در خانه از آن منطق و منش خبری نیست، کم دردی نیست. این که ملای دهر باشد برای همه و در کار خود مانده باشد و خود نداند عوارض کدام عارضه است کم کلامی نیست. اصلا این که گاهی تصور می کنیم انگار همه تلاشش را می کند که نفهمدمان دردمان را دوچندان می کند. گویا قرار است بعضی دردها بین خود و خدایمان بماند. اما محبتت را ادامه بده که برنده ی واقعی تو خواهی بود این قضاوت تاریخ است سارا جان نه من... راهِ هیچ سری بدون سنگ نیست. روزی افتاب از همان سوی که باید بر خانه تان خواهد تابید. شک ندارم

مورچه کوچولو

اخه مگه میشه یه کاری بکنی کسی ازت تشکر نکنه..همین تشکرِ خشک و خالی کلی انرژی به آدم میده..انگیزه میده.