دوست عزیزی باعث شد که بعد مدتها به اینجا سربزنم... اینجا هستم اما حوصله نوشتن ندارم... نه حوصله اش را و نه وقتش را... فقط چیزی که نمیشود نا دیده اش گرفت انبوه کامنتهای سرشار از محبتی بود که برایم گزاشته بودید... عاشق خواندنشان هستم ولی با اجازه تان هیچکدام را تایید نکردم .. چون اصولا دوست ندارم کامنتی را بی جواب بحال خودش رها کنم... متاسفنه فرصت چواب دادن هم ندارم باید بزرگوار باشید و ببخشید....

این روزها به اکتشاف جدیدی دست پیدا کردم ... احمقانه ست.... ولی گفتنش را به نگفتنش ترجیح میدهم.... میدانید این روزها به این باور رسیده ام که جهان بعد از مرگ چیزی جز بهشت نیست... یعنی به محض اینکه بمیریم وارد بهشت میشویم ... توضیحش سخت است ... ساده ترش این است که جهنم  و عذابش برای هر ادمی , توی همین دنیای مادی اتفاق میفتد ... دقت کنید به مردن ادمها... اصلا به زندگی ادمها... زنده هستند , نفس میکشند اما به سختی میشود گفت خوشبختند... تقاص کارهایمان  را با مریضیهایمان پس میدهیم... با دغدغه های فکریمان... با بیخوابیهایمان.... با خوابهای اشفته مان ... با از دست دادن عزیزانمان.... و با صدها مشکل ریزو درشتی که دایما درگیرش هستیم و بقولی دقیقا همان وقتی که کاملا از هر گناهی پاک شدیم , یادمان میفتد که وقت مردن است!!!

چرند نگفتم باور کنید واقعیت زندگی همین است... نتیجه اینکه , وقتی جهنم و دنیای مادیمان الان و توامان است طبیعی ست که سرو کله بهشت هم دقیقا بعد از مردن پیدا میشود که اگر جز این باشد خدایی انصاف نیست...

کم کم کار بنده های خدا به جایی میرسد که باید به امید رسیدن به خوشبختی منتظر فرشته مرگ باشند...

پ. نوشت : دردانه ام بزرگ شده ... هر روز هم بزرگ تر میشود و البته فهمیده تر... و این فهمیدگی کار دستم میدهد... سوالهایش !  .... نگرانیهایش.... دیگر گول نمیخورد... دروغ را میفهمد... غصه ات را حس میکند و البته توی دنیای کودکانه اش به دنبال راه چاره است برای حل مشکلاتت... تظاهر که میکنی به شادی ’ خنده اش تلخ میشود ... این روزها کنجکاوتر از هر روز به چشمهایم خیره میشود ... دقت میکند .... زل میزند... کنکاش میکند .... دستهای کوچکش را از زیر بلوزش بیرون میاورد ... بازهم یکی از اسباب بازیهای اتاقش را کاغذ پیچ کرده و جایزه میدهد به مادری که فقط تظاهر به شادبودن میکند ....

دردانه ام , زندگیم , مادر را ببخش...

/ 0 نظر / 35 بازدید