860

دوباره مهر ماه از راه رسید .... بویش... رنگش... هوایش.... ذهنم را سر میدهد به آن سالها... به آن خاطره هایی که هروقت مرورشان میکنم ناخوداگاه یک لبخند کوچولوی موذی روی لبهایم نقش میبندد... هرچند مهرماه گذشته به بدترین شکل ممکن گذشت و به طور کل پاییز زشتی داشتم اما بازهم عاشق این فصلم.....

آمده ام که یک عالمه غر بزنم... از کجا باید شروع کرد نمیدانم.... نمیدانم تا بحال برایتان پیش آمده ، اینکه یکی را عمیقا دوست داشته باشی ... حتی ندیدن یک روزه اش حالت را بگیرد.... نگران سلامتی اش باشی... و خلاصه تمام فکر و ذکرت این باشد که کم و کسری نداشته باشد.... و بدانی که تو هم برایش مهمی... عزیزی.... دوستت دارد... اما.... اما.... کم پیش بیاید که باهم اتفاق نظر داشته باشید.... میفهمید حالم را؟ حتی توضیحش مشکل است... خیلی سخت است که با همسرت هیچوقت هم سو نباشی... نه اینکه او ایرادی داشته باشد یا تعمدا بخواهد ناراحتم کند... یا اینکه من از روی غرض برنجانمش...نه ... اصلا اینطور نیست... این روزها به این نتیجه رسیده ام که ما سخت زبان همدیگر را میفهمیم... این واقعا یعنی تفاهم نداشتن؟ نگویید که باید بروم پیش مشاور چون همگی میدانید بارها و بارها این کار را کرده ام... همسرم هم که اصولا به مشاور اعتقادی ندارد چون خودش به همه عالم و آدم مشاوره میدهد... مانده ام که چه باید بکنم... هر دوی ما سعی مان را میکنیم اما نمیشود... انگار جنسمان باهم فرق میکند... گاهی وقتها خرافاتی میشوم ... مسخره است ولی با خودم فکر میکنم شاید یک نفر طلسممان کرده ... مدام با خودم کلنجار میروم... سعی کردم توقعاتم را به صفر برسانم ... تا جاییکه امکان دارد از بحث کردن پرهیز میکنم...تا جاییکه ممکن است سوال نمیکنم.... . میبینم که او هم تلاش میکند محافظه کارانه رفتار کند اما بازهم موضوعی برای دلخوری پیدا میشود... جالب اینجاست که نه بحث میکنیم ... نه جدلی هست... نه سرو صدایی ... اما هر کدام همینجور که توی لاک خودمان هستیم ناراحت میشویم.... میدانم احمقانه ست ... اصلا توصیفش به زبان نمیاید باید فیلم زندگیمان را برایتان اتچ کنم که خودتان قضاوت کنید... متاسفانه زمانیکه عاشق میشویم چشم و گوشمان کور و کر میشود و نمیفهمیم که داریم چه غلطی میکنیم... هنوز هم قیافه آنروز پدرم توی ذهنم هست ، هردوی مارا روبرویش نشاند و با استرس پرسید : "بچه ها مطمءنید که الان میخواید ازدواج کنید؟ " آن روز علت اینهمه نگرانیش را نمیفهمیدم... عاشق بودم... بخدا ناشکری نمیکنم... همسر من مرد خوبی ست .... مشکل اینجاست که سبک بزرگ شدنمان باهم فرق میکند.... خانواده هایمان از زمین تا آسمان باهم فرق میکنند... و این نه ایراد من است نه او.... مثلا یکی از مواردی که این روزها حال هردوی مارا گرفته و باعث شده که بینمان دلخوری باشد این است که، من دلم نمیخواهد دخترم را همه دستمالی کنند...چطور بگویم .. منظورم این است که دوست دارم از حالا یک سری نکات ملکه ذهنش شود ...بفهمد ... یاد بگیرد باید توی چهارچوب رفتار کند... مثلا به نظر من دلیلی ندارد که پسر خاله های همسرم بچه را اینقدر ببوسند و فشارش بدهند که جیغش در بیاید یا اینکه دلم نمیخواهد دخترم بدون من شب جایی بماند.... نمیخواهم بگویم که اگر کسی بچه ام را بغل میکند یا میبوسد صرفا منظوری دارد .....یا مثلا اگر شب جایی بماند حتما اتفاقی برایش میفتد...نه.... منظورم این است که دلم میخواهد دخترم جوری بار بیاید که به یک سری نکات مقید باشد.... من، شاید هیچوقت ح..ج..ا....ب نداشته باشم ... شاید در روابطم با آدمها آزاد باشم اما به نکات اخلاقی به شدت مقیدم و همیشه معتقدم مساءل اخلاقی ربطی به اعتقادات دینی و مذهبی ندارد... اما.... همسرم.... این قضیه برایش قابل درک نیست ... میگوید چرا مغزبچه سه ساله را با این بکن نکن ها پر میکنی... هرچند کمتر در تربیت دخملک دخالت میکند اما هر از گاهی هم که سرکی میکشد ، همان نیمچه نطرش مخالف من است... خلاصه مانده ام که چه باید کرد با این همه اختلاف نظر....

/ 6 نظر / 16 بازدید
دختری بنام اُمید!

نمیدونم چی بگم، خیلی سخته، شایدم شما زیادی سخت میگیرید، بیشتر زندگی هایی که من میبینم همینطوره، حتی با وجود اینکه خیلی از نظر اعتقادات و خانواده و فرهنگ شبیه هم هستن اما خیلی بیشتر از شما باهم اختلاف دارن، نمیدونم شاید زندگی همینه!!!! خیلی وقتها فکر میکنم نکنه منم دارم اشتباه میکنم، دل بستن به کسی که با من فرق داره، اعتقاداتش، روحیاتش، احساساتش، نمیدونم چی قراره ما رو کنار هم نگه داره، حتی نمیدونم چی مارو کنار هم نگه داشته، خیلی خیلی میترسم، نه بخاطر خودم، از اینکه نتونم کسی رو که دوست دارم خوشبخت کنم ، میترسم، خیلی وقتها میگم قبل از اینکه شروع بشه تمومش کنم اما نمیتونم، هم خودم داغون میشم هم اون، هم از رفتن میترسم و هم از موندن... یه دوست مثل من داشته باشی اصلا نیاز به مشاور نداری، مگه نه؟[چشمک]

فارغ

من به تنهایی خوبم تو به تنهایی خوب روی هم اما مجموعه ی اضداد پریشان ز همیم... گاهی انگار از دست کسی کاری بر نمی آید. نمی شود که نمی شود. هر چه بیش تر می روی به بن بست نزدیک تر می شوی تنها باید به خدا پناه برد. گویا تنها او می تواند...

مامان خانومی

متاسفانه این مشکل همه جایی . فقط شدت و ضعف داره . قوی باش . حداقل با خودت کنار بیا

بریده

متاسفم. نه برای تو نه برای او نه برای من و نه .. از اینکه هیچوقت بنی آدم تو این دنیا راضی نخواهد بود . همیشه باید .. امروز وبلاگت رو از اول تا اخرشو خوندم. من الان 3 ماهه خونه بابام هستم . شوهرم نه تماسی گرفته نه.. و من تو این سه ماه فقط دارم به جدایی فکر می کنم. تو این مدت هر روز کارم خوندن وبلاگ زنان متاهل هست . چه اونایی که خوشبختن چه اونایی که مشکل دارن. با خوندن بعضیاشون از خودم خجالت کشیدم به خاطر اینکه مثل اونا نتونستم بمونم و مبارزه کنم و با خوندن بعضیشونم مثل مال تو دلم به حال خودم سوخت که چیا تحمل کردم. تمام دلخوریهای تو به توان 100 رو من دیدم به اضافه خیلی خیلی چیزای دیگه.و وقتی حرفاتو میخوندم دلم به حال خودم سوخت.. تو مستاصل ترین لحظات عمرم هستم و اینجا فقط نوشتم که بهت بگم تو خیلی خیلی خوشبختیییییی

سوسن

فكر ميكنم اگه من و همسرم هم بچه دار بشيم همين شرايط رو پيدا كنيم. البته براي بچه نداشتن دلايل مختلفي دارم كه يكيش تفاوت خانواده هايمان است.

سوسن

يعني اينكه من و خانواده همسرم شديدا متفاوت هستيم. همسرم براي جلوگيري از كنتاكت، رويه دوري و دوستي را بين من و ايشان حفظ كرده. يعني سالي يكبار منزل خواهر همسر ماهي يكبار منزل مادر همسر. شايد اگه بچه داشته باشم از اين هم روابط رو كمتر كنم. ولي كلا نميخوام بچه داشته باشم. دلايل زيادي دارم البته. [چشمک]