859

عشق مامان و پدرش همین الان از خانه رفتند بیرون... دخترک که نباشد خانه غرق در سکوت میشود... فرصت خوبی ست برای سر زدن به اینجا.... هفته پیش چهارشنبه تولد همسرم بود... از یک هفته قبل تدارکات جشنش را دیده بودم... تصمیم داشتم سورپرایزش کنم.... همین کار را هم کردم... جای همگیتان خالی خیلی خوش گذشت... تنها کم و کسری اش به قول همسری شنگولجاتش ! بود ... راستش برایم میسر بود اما دلم نمیخواست گوشی تلفن را بردارم و به این و آن زنگ بزنم و سفارش درینک بدهم..... روی هم رفته خیلی خوب بود... فقط آبرو ریزی اش آخر شب بود که بنده از فرط خستگی قبل از رفتن مهمانهایم خوابم برد... واقعا نمیشد روی پایم بایستم... خواستم فقط برای 5 دقیقه دراز بکشم آخر شب بود حدودا ساعت 2 بچه ها ورق بازی میکردند بنده هم به بهانه خواباندن دخملک رفتم که درازی بکشم چشمهایم را که باز کردم ساعت 7 صبح بود! خشکم زده بود ! تنها کاری که میشد کرد اس ام اس کردن این جمله به مهمانهایم بود : عزیزم عذرخواهی میکنم اصلا نفهمیدم چطور خوابم برد!

5شنبه هم کارگرم سر کارم گذاشت و نیامد این شد که مجبور شدم تمام خانه را تنها تمیز کنم هرچند همسرم اصرار داشت که صبر کنم تا جمعه و به اتفاق آن بازار شام را تمیز کنیم اما حقیقتا طاقت نداشتم خانه را با آن حال و روز ببینم... هیچ چیز سر جای خودش نبود از همه مهمتر اینکه دختر فسقلی ام هنور عادت به کفش رو فرشی ندارد گناه داشت بخواهد پای برهنه روی زمینی راه برود که پر از رد کفش و کثافت بود خلاصه این شد که دوبار پدر خودم را در آوردم و تا شب عین چی! کار کردم و شب هم هلاک افتادم... باورتان نمیشود هنوز که هنوز است عصب سیاتیکم تیر میکشد .....

امروز هم خواهرم مهمان من است ناهار را باهم میخوریم... بعدش هم میرویم کلینیک دوستش و دوباره گوشهایمان را سوراخ کنیم درواقع چهارمین سوراخ را بزنیم... سه تای قبلی خیلی درد نداشت اما این یکی میافتد بالای غضروف ! فکر کنم مرد افکن باشد.... به قول همسرم باز بیکار شدم و کلید کرده ام به اینکه تغییر و تحولی روی قیافه ام ایجاد کنم دیدید بعضی وقتها قیافه تان برای خودتان تکراری میشود.. چند وقتی ست که من چنین احساسی دارم... مدام مشغول بلا آوردن سر خودم هستم گیر داده ام به خودم... ول کن هم نیستم....

/ 10 نظر / 15 بازدید
ورامین نامه

سلام وقت بخیر وبلاگ خوبی داری خوشحال میشم به سایت ما هم سری بزنی هم تو وبلاگت لینکش کنی تا دیگران بیشتر با شهر ما آشنا بشن هم توش عضو بشی و از امکاناتش استفاده کنی

وب صمیمی داری موفق باشی ما هم از این مشکلات داریم به من هم سر بزنhttp://amagan.persianblog.ir/

مورچه کوچولو

تولد همسرتون مبارک..منم مثه شمام..قیافم تکراری شده میخوام موهامو رنگ کنم[لبخند]

دختری بنام اُمید!

تولدشون مبارک [گل] آخی معلومه سنگ تموم گذاشتید برای جناب همسر، خسته نباشی عزیزم [ماچ]

مامان خانومی

چه عالی . هیچ میدونی من حسرت تولد سورپرایزی به دلم مونده . کاش شوهرت قدرت رو بدونه

امیلی

سلام سارا جان.حالت خوب است؟ الان اتفاقی سر زدم به وبت و خیلی خوشحال شدم که باز مینویسی.باور کن[لبخند] پستهای قبلیت رو خوندم.بالا و پایین در هر زندگی ای وجود دارد ولی خوشحالم که از پس مشکلات قبلی بر آمده ای. منم خیلی برام پیش میاد که دنبال تغییر و تحول در ظاهرم باشم ولی خیلیهاش موکول میشه به بعد از ازدواجم:دی

سوسن

واي منم ميخوام بالاي گوشم رو سوراخ كنم ولي ميترسم. اگه از نتيجه راضي بودي به من هم بگو. مرسييي

مریم

سلام سارا خانوم .سطر سطر نوشته هات ترجمه زندگی منو شوهرم هست یک دختر سه ساله دارم .شوهرم مرده خوبیه .اما هفت ساله درحا جنگیم .با اینکه همو دوست داریم .اما دیگه ............... سارا تمام حرفای تو انگار از گلوی من میاد بیرون .من درکت میکنم و دائما بین موندن و رفتن در ترددم .همه حسرت زندگی منو میخورن .هیچ مشکلی ندارم جز اینکه من و شوهرم از یک جنس نیستیم و حرف مشترکی برای گفتن به هم نداریم خدایاااااااااااااااااااااااااا منم خسته ام خودت کمکمون کن