من و زندگی ام

دوستان عزیز ازتون خواهش میکنم حتما لینک وبلاگتون رو برای من بذارید....ممنونم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط سارای خرداد نظرات ()

فکر کنم فصل جدیدی از زندگی من داره شروع میشه..... قبلا گفته بودم خانواده شوهر من آدمایی هستند که راحتی خودشون توی اولویت اولشون قرار داره....شاید این خودخواهانه باشه ولی من شخصا دوست دارم که یه روزی بتونم اینقدر واسه وجود خودم ارزش قائل باشم که عین اونا رفتار کنم....ولی فکر کنم تا اون زمان خیلی راه دارم...راستش گاهی اینقدر ملاحظه اطرافیانو میکنم ... اینقدر از خودم به خاطر آدما میگذرم که واقعا آزار میبینم....اونم توی دوره ای که هرکس سعی میکنه کلاه خودشو قرص بچسبه که باد نبردش...

حدودا 10 روز پیش بود که خانواده شوهرم اومدن تهران خونه ما...نمیدونم من خیلی نازک نارنجی هستم یا واقعا 10 روز یه تنه با یه بچه کوچولو پذیرایی کردن از یه خونواده بزرگ کار سختیه ! البته هنوز هم ادامه داره... و این در حالیه که من واقعا کم آوردم....توی این مدت خیلی خسته شدم بیشترین چیزی که آدمو خسته میکنه آشپزیه حالا تصور کن باید دو سه جور غذا بپزی….خواهرشوهر جان معده درد داره پدرشوهر قلبشو عمل کرده...اون یکی خواهر شوهر رژیم داره...اون یکی فلانه....اون یکی دیگه بهمانه...و در تمام این مدت هم باید لبخند روی لبت باشه که مبادا به کسی بر بخوره.....تقریبا میشه گفت تمام برنامه هام کنسل شد...حتی نرسیدم برم آرایشگاه....امروز آرایشگرم زنگ زد و یاداوری کرد که سری قبلی که اونجا بودمواسه امروز ازش وقت گرفتم ولی مجبور شدم کنسلش کنم....خلاصه اینکه یه وضع مصیبت باری شده دیگه !

 راستش یکی از خواهر شوهرهای گرامی بالاخره دارن ازدواج میکنن....حالا ربطش به من و زندگیم چیه؟ اونطور که من متوجه شدم نامزد خواهرشوهرم بخاطر شرایط کاریش ساکن تهرانه...و چون تابحال مجرد بوده خونه ای که توش زندگی میکرده خیلی نقلی و جمع و جور بوده و خواهر شوهر عزیز به شدت ازین مسئله دلخور هستند ...ظاهرا همسرش حالا حالاها نمیخواد خونه رو عوض کنه بنابراین چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟ این میشه که خواهر شوهر عزیز یه چند ماهی مهمون بنده هستند.... البته هنوز کسی به من چیزی نگفته چون معمولا من آخرین نفری هستم که از تصمیماتشون مطلع میشم.... ولی اینجور که بوش میاد و از حرفاشون پیداست  قراره این اتفاق بیفته.... حالا شما جای من .... این واقعا خنده دار نیست ؟ واقعا مسخره نیست ؟ من مطمئنم که حتی هنوز همسرم هم ازین قضایا و تصمیمات بی خبره.... گرچه اگر خبر هم داشته باشه کاری نمیگنه....راستش کاری نمیتونه بکنه.... همیشه از دستش ناراحت میشدم ازینکه خم به ابرو نمیاره ولی وقتی خودمو میذارم بجاش میبینم واقعا کار سختیه که بخواد منصرفشون بکنه.... خودشون باید بفهمند....خودشون باید شرایط و موقعیت برادرشون رو بسنجند... اصلا نمیتونم درکشون کنم...این چیزا این طرز زندگی توی دنیای من تعریف نشده ست .....بخدا بارها خودمو گذاشتم توی شرایط مشابه و سعی کردم یه توجیه واسه کارشون پیدا کنم شاید بتونم حق رو بهشون بدم اما نتونستم....فکرشو بکن بدون اینکه برای من ارزشی قائل باشند تصمیم میگیرند و عمل میکنند... بنظرم این بی احترامی مطلقه.... یادمه اوایل ازدواجمون از یه سری کاراشون خیلی عذاب میکشیدم مثلا واسم عجیب بود که چطور میتونن اینقدر راحت بیان توی اتاق خواب من و از لوازم آرایشم استفاده کنن یا اینکه در کمد ها رو باز کنن و هرچی دلشون میخواد بردارن یا چه میدونم مثلا وقتی که من نیستم بیان چند روز توی خونه و زندگیم بمونن .....شاید باورش سخت باشه ولی حدودا یه هفته مونده به عروسیم یعنی زمانی که جهزیه مو کامل چیده بودم و خونه بوی تازگی میداد و همه چی نو و استفاده نشده بود خواهر شوهرای عزیز در غیاب من اومده بودن توی خونه و واسه خودشون دو سه روزی مونده بودن و آشپزی کرده بودن و ....نمیدونم بخدا شاید من دارم سخت میگیرم....فقط دوست دارم بدونم اگر خود اونا جای من بودن عکس العملشون به این رفتارها چی بود ..... الان که به اون روزا فکر میکنم خندم میگیره....واسه خودم متاسف میشم که ساعتها مینشستم و غصه میخوردم که چرا فلانی این کارو کرد فلانی اون کارو کرد.....راستش اینقدر کارای عجیب غریب تر ازشون دیدم و اینقدر در مقابل اعمال انجام شده بزرگ تر قرار گرفتم که کارای سابقشون دیگه ناراحتم نمیکنه...... الان راستی راستی نمیدونم باید چی کار کنم باید چه روشی رو استفاده کنم که بتونم جلوی این کارشون رو بگیرم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط سارای خرداد نظرات ()

نمیدونم باید چطور شروع کنم...هیچوقت پیش نیومده که همسرم بخواد منو چک کنه....نه گوشیمو...نه لپتاپمو ....نه خودمو...اینکه کجا میرم کجا میام...با کی دوستم .... و کلا آدمی نبوده که بخواد روی من و کارهام کلید کنه... تنها دلیلش هم این بوده که همیشه صادق بودم و جوری رفتار کردم که جای هیچ شک و شبهه ای واسش بوجود نیاد.... البته غیر از دو مورد..... بار اول زمانی بود که توی مسنجر داشتیم با هم چت میکردیم....در واقع داشتیم وقت آزادمونو پر میکردیم و اصلا موضوع مهمی نبود....یادمه من منتظر آنلاین شدن یه نفر بودم که میخواستم ازش راجع به پروژه ای که برداشته بودم سوال کنم....که یه هو طرف آن لاین شد...با همسرم خدافظی کردم و اینویزیبل شدم....مشغول چت کردن بودم که متوجه شدم اشتباها پی امی رو که میخواستم واسه اون بنده خدا بفرستم واسه همسرم فرستادم....خوب این به نظر من اتفاق مهمی نبود....قبلا بارها و بارها پیش اومده بود که اس ام اس اشتباهی و حتی گاها ایمیل اشتباهی واسش فرستاده بودم....ولی ظاهرا اون این سوال واسش پیش اومده بود که چرا من بدون توضیح ازش خداحافظی کردم ولی همچنان با چراغ خاموش آنلاین موندم و اینکه اون کی بوده که بخاطرش صحبتمو با همسری قطع کردم و فکرهای اینچنینی....شاید علت بوجود اومدن این طرز فکر این بوده که برای من اولویت اول همیشه همسرم بوده و اینکه حتی وقتی که اون خونه ست بخاطر حضورش و بخاطر اینکه خلوت سه تاییمون با حضور کسی بهم نخوره تلفنی هم با هیچ دوستی صحبت نمیکنم چه رسد به اینکه وقت با هم بودنمون رو با کسی تقسیم کنم..... بگذریم....خلاصه اینکه به شدت کنجکاو شده بود... فردای اون روز ساعت 6:30 صبح بخاطر تشنگی از خواب بیدار شدم و در کمال تعجب دیدم که آقای همسر توی تخت نیست از اتاق اومدم بیرون و متعجب تر شدم وقتی که دیدم نشسته روی مبل و لپتاپ بنده هم روی پاشه و بشدت داره باهاش کار میکنه...متاسفانه یا خوشبختانه من آدم کم هوشی نیستم...همونجا شصتم خبر دار شد که داره چی کار میکنه..تا منو دید جا خورد ولی سعی کرد خودشو حفظ کنه...سوال کردم چیکار میکنی؟ جواب داد : دارم آنتی ویروستو آپ دیت میکنم !!!!!!! فکرشو بکنید کله سحر !!!!! منم که پشت گوشام مخملی !!!!!!!!! بروی خودم نیاوردم و برگشتم به اتاق... این بر میگرده به سال اول ازدواجمون یعنی زمانی که من هنوز توی عوالم دخترانه خودم دست و پا میزدم توی رویا...همیشه عقیدم این بود و باورم که زن و شوهر نباید هیچ چیز مخفی از هم داشته باشن...چه میدونم عین تمام دخترا توی عالم هپروت بودم و فکر میکردم میتونم زندگی آرمانی و ایده آلی رو که قبل از ازدواج واسش نقشه میکشیدمو بسازم... خلاصه اینکه به خاطر همین نوع طرز فکر حتی پسورد ایمیلمو که یکی از خصوصی ترین چیزای یه آدمه رو به آقای همسر داده بودم....بنابراین تونسته بود که وارد ایمیلم بشه و چک بکنه که روز قبل من با کی چت کردم .... این مسئله ناراحتم نکرد چون حق طبیعیش میدونستم که بدونه من چیکار میکنم و با این کار شک و تردیدی براش باقی نمونه...چیزی که ناراحتم کرد این بود که وارد تنظیمات مسنجرم شده بود و ............  بنظر من این کارش سو استفاده از اعتماد من بود . بهر حال اون روز گذشت و آقای همسر دیگه چنین کاریو انجام نداد تا دیشب.... راستش الان که لپتاپمو باز کردم دیدم که پیج مربوط به آخرین نظراتم بازه !!!!!!!!! تا جایی که یادم میاد من همیشه صفحاتی رو که باز میکنمو میبندم و بعد شات داون میکنم...اولش فکر کردم خوب شاید حواسم نبوده و این صفحه باز مونده.....اما زمانی که نظرات رو خوندم و تاریخشون رو نگاه کردم متوجه شدم که واسم جدید هستن ! بنابراین یه نفر دیگه میبایست که وارد مدیریت مرکزی من شده باشه و زمانی شکم تبدیل به یقین شد که دیدم توی قسمت نام کاربری و رمز عبور چندین و چند مورد امتحان شده حالا نمیدونم این از زرنگی منه یا بی دقتی آقای همسر.... که همیشه زمانی که میخواد یه کار یواشکی انجام بده یه رد پایی از خودش بجا میذاره...البته واسم اهمیتی نداشت بخاطر اینکه چیزی واسه پنهان کردن نداشتم ولی روی هم رفته بعد از گذشت چند سال زندگی مشترک و مواجه شدن با چیزایی که بهت و تعجب منو بدنبال داشتند یاد گرفتم که همیشه باید دنیای خصوصی و پریویتت رو حفظ کنی همیشه باید یه سری چیزا رو واسه خودت نگه داری...نمیدونم چقدر درسته ولی این تجربه من و درسیه که من از زندگی گرفتم....شاید این به نوع زندگی ای بستگی داره که درگیرش هستی...بهر حال یک بار دیگه آقای همسر بنده رو حیران کردند چشمک

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط سارای خرداد نظرات ()

این روزا حالم یه جور دیگه ست..... حال و هوای بچگی هامو دارم..... خیلی سال پیش بود...چه زود گذشت....چه زود رها شدم ازون دوران.....چشم به هم زدم رسیدم اینجایی که الان هستم...

امروز دخملک رو بردم پارک...نه بخاطر اون...که به خاطر خودم....اینبار برخلاف همیشه فقط یه ناظر نبودم...پا به پاش دویدم و بازی کردم...دخترک از ته دل میخندید....میخندید و میخندید.....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط سارای خرداد نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط سارای خرداد نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط سارای خرداد نظرات ()

ساعت حدود 2.30 بعد از ظهره .. کار زیادی نکردم ولی خسته هستم...همینطور دخملک... بر خلاف میلم بزور خوابوندمش....مدام بهونه میگرفت...نه غذاشو خورد نه میوه و نه صبحونه....فکر کنم از وضعییت جدید(مهد کودک) خیلی راضی نیست...اما چه میشه کرد اینم بخشی از زندگیشه....

مثل یک فرشته خوابیده...نگاهمو ازش بر میدارم....روبروی آینه ایستادم...و....و .... سارا رو برانداز میکنم....سارا....سارا این اسم آشنا....بهش زل میزنم چشمهاش....لبها...گونه ها.....و موهایی که همیشه صاف صافن....اینقدر صاف که به قول یکی از دوستان اگر شونه رو بذاری توشون خودش سر میخوره و میاد پایین...عجیبه که این چهره توی آینه هر روز  متفاوت با دیروزه....امروز اینقدر غمگینه که دیگه لبم به تحسینش باز نمیشه.....بغض میکنم...میشینم روی تخت ....واسه یک دقیقه چشمامو میبندم و با صدایی بلند تر از زمزمه به خودم میگم : سارا فراموش کن که بینتون چی گذشته...اینقدر شکننده نباش...گفت که گفت....سعی کن ببخشی....فقط سعی کن.....میگذره...تو خوشبختی...

سعی میکنم به چیزایی فکر کنم که باعث میشه از خودم راضی باشم به کاری که امروز کردم...بالاخره مسئله ای که تمام دیروز فکرمو به خودش مشغول کرده بود رو حل و فصل کردم....راجع به مهد کودک و مربی دخترم بود....

امروز صبح ساعت 9 جلوی مهد کودک دخملک بودم...قرار بود با مدیرش راجع به کار دیروزشون صحبت کنم...مدیر مهد خانم میان سال و به شدت خوش سر و زبونی هست که حدودا سن و سال مامانمو داره... به خودم گفتم : سارا تو میتونی مطمئن برو جلو و ایمان داشته باش که میتونی متقاعدش کنی که کار پرسونلش اشتباه بوده و باید با تو رو راست میبوده ........و یه بار دیگه حرفهایی رو که باید بهش میگفتم رو مرور کردم....5 دقیقه بعد من روی صندلی روبروی خانم مدیر نشسته بودم .... اینجوری شروع کردم : خانم یوسفی عزیز میتونم ازتون یه انتقاد کوچولو بکنم ؟ این اجازه رو به من میدین ؟ لبخند پت و پهن و تصنعی میزنه و میگه جون دلم........و من ادامه میدم.....

این صحبت دقیقا 1 ساعت طول کشید و توی این یک ساعت صدای گریه عشق مامان قطع نشد..... خیلی به خودم فشار آوردم که تحمل کردم و نرفتم سراغش....راستش من رفته بودم اونجا که فقط حرفمو بزنم و تخلیه بشم چون دیروز احساس کردم به شعورم توهین شده...ولی ظاهرا خانم مدیر دلش پرتر ازین حرفها بود... بهر حال حرفهاش که تموم شد اومدم خونه و مطابق برنامه ای که واسه عادت دادن بچه های تازه وارد به خانواده هاشون میدن نیم ساعت بعد رفتم دنبالش...منو که دید انگار خدا دنیارو بهش داده بود : مامانی ... مامانی و بعد دوباره گریه...خم شدم بغلش کردم اشکشو پاک کردم و گفتم : فرشته مامان واسه چی گریه؟ جواب نمیده...سرشو انداخته پایین و زمینو نگاه میکنه...موهاشو با انگشتم مرتب میکنم .... دو طرف بینیش قرمز شده بس که اشک ریخته ...سر و وضعش به مرتبیه صبح نیست....از مدیرش خدافظی میکنم و میام بیرون...واسه یه لحظه میخوام رها بشم ازینهمه قید....میشنم روی پله پر از خاک جلوی در ....چند نفری که ازونجا رد میش زیر چشمی مارو نگاه میکنن.... میذارمش رو پام و میگم عشقم بریم پارک؟خودشو لوس میکنه سرشو میذاره رو شونم دستاشو حلقه میکنه دور گردنم منو میبوسه و یواش تو گوشم میگه : عباسی خدا منو ننداسی ....

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط سارای خرداد نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط سارای خرداد نظرات ()


Design By : Pichak